غریبی
غریبی
ما به شهر خویش غریبیم
چنین غریبان را
وطن کدام است؟
غریبی
شبی مهتابی اما باز هم بی تو ....
در شب های مهتابی
باز هم بی تو از آن کوچه
گذشتم
چشم های مهتاب بود
چشم شب
چشم من
اما باز نبودی
چون پنجره های قلبت به روی کوچه باز نبود.
خط خطی ها و نوشته
خط خطی هایم عصبانی هستند
اما
نوشته هایم را آرام می کنند.
اشک ها و ناله ها
اشک های معنی درد را
هیچ گاه نفهمیدند
آن چنان که هردم
بی هدف از حفره درد هایم بیرون جهیدند
ناله هایم معنی درد را
هیچ گاه نفهمیدند
آن چنان که از قبرستان هم میهنانشان
چشم بسته بیرون جهیدند
و هیچ کس درد را تحمل نکرد
جز قلبم
که تنها نفرت خود را با هر طپش ابراز می کند.
سنگ دلی ام
آری دل سنگم
برای تو از بلور
و برای او از خارا
گل ها را پر پر نکنید
گل ها را پر پر نکنید
نگذارید گلبرگ ها از ترس
هر سحر ببارند
***
خدای عشق
عشق را بر روی گلبرگ ها جاودانه کرد
بگذارید عشق
جاودانه شود.
***
گل ها را پر پر نکنید
نگذارید عشق خانه به دوش باد شود
نگذارید عشق برده ای بر روی خاک شود
***
گل ها را پر پر نکنید.
بی رحمان آسمان
بی رحم تر از قمر زندگی
یک چیز را یافتم
شهاب سنگ دوست داشتن
و بی رحم تر از آن
سیاره عشق بود که
دوست داشتن را رها کرد
آسمان را بنگر
چقدر سخاوتمند است!
تمام ستارگان را در خود جای داده
اما ستارگان را بنگر
چقدر ...
در قلب هیچکدام آسمان وجود ندارد
روزجان مرا ببخش
تو آسمان دردهایی برایم
بگذار
در شب مرهم بر درد هایم بگذارم
نمی خواهم
نگاهی به درد هایم در آسمان بیندازم
در حالی که درد را از
من می گیرند
و
به من می دهند
آری روزجانم
مرا ببخش
عشق همگان را عاشق میسازد
و همانگونه
زندگی عاشق، مرگ را میکشد
اما
عشق هم مرگ با او میمیرد
آری عشق عاشق مرگ است
و بی مرگ عشق است که مرگ میشود
قلبم سیاه و سفید بود
با قلم نگاهت
رنگش کردی
قرمز
حالا از آن خون می چکد
اگر خون ها بچکد
قلبم دیگر برایت زرد خواهد بود
گرمای اشکم را هم به تو بخشیدم
کی می آیی؟
دیگر حتی اشک هایم هم سرد است
بهار
ریشهها با بیرحمی خاک را میدرند
گل ها با بیرحمی زنبورها را عاشق میکنند
آسمان با بیرحمی اصلیت زمین را میشوید
آری بهار چنین است
همگان ریشه و گل و آسماناند و بهار
اما من خاک و زنبور و زمینم و زمستان
مراببخش
مرا ببخش
نویسنده روزگار
امروز قلبم زخم عمیقی خورد
دفتر تو هم خونین شد
دیگر نمی توانی برای امروز بنویسی
بارانی از زمین
صورت ابرها یخ می کند
زمین می بارد
بارشی بر آسمان
این بود روزگار ما!
روزگاری که دیگر آسمان نبارید
و از زمین بارانی زد
آسمان هم دریایی شد